انسان شناسان زبان شناس کلاسیک -فرانتس بوآس

معرفی و زندگینامه:

    فرانتس بوآس به همراه دانشجویش آلفرد کروبر، یکی از بنیانگذاران اصلی انسان شناسی و مردم شناسی آمریکایی نوین است. او در میندن  آلمان، غرب هانوفر، بدنیا آمد. فیزیک، جغرافی و زمین شناسی را در دانشگاههای مختلفی فرا گرفت و دوره ی دکتری خودش را در کیل (Kiel) در سال 1881 به پایان رساند.

 

جهت آماده سازی پروژه اش، مطالعه ای بر تاثیر محیط زیست قطب شمال بر مهاجرت های اسکیموهای اینوویت، عازم یک سفر میدانی به جزیره ی بافین شد. بدلیل آنکه مجذوب فرهنگ بومی اینوویت ها شده بود، شروع به گردآوری داده هایی اتنوگرافیکی کرد که مستقیما به پروژه اش مربوط نمی شد.

    وی برای اتمام پروژه اش به برلین رفت و در مدت حضورش، شغلی را در موزه ی سلطنتی مردم شناسی پروس (Ethnological Museum of Prussia)  اتخاذ کرد. در آن زمان هیچ رشته ی مستقلی به نام انسان شناسی وجود نداشت و کسانی که در مورد فرهنگ های بشری تحقیق و بررسی می کردند بطور گسترده ای توسط موزه ها استخدام و مشغول به کار می شدند. بوآس عمیقا متاثر از آدولف باستیان بود؛ مردمنگاری که از طرفداران اولیه این عقیده بود که انسان ها در همه فرهنگ های بشری از ظرفیت ذهنی مشابهی برخوردارند. این عقیده بر خلاف دیدگاه غالب اروپایی بود که بر اساس آن فرهنگ ها می توانستند بر اساس پیشرفت ذهنی و اجتماعی شان ارزشگذاری شوند. نشریات علمی و آکادمیکی آن زمان از این نظر حمایت می کردند که پیشرفتی تاریخی از فرهنگ ابتدایی به فرهنگ متمدن وجود داشته و فرهنگ های اروپایی به منتهی پیشرفت دست بافته بودند.

    در سال 1886، پس از دفاع آماده سازی پایان نامه اش و منصوب شدن به شغلی در دانشگاه، بوآس عازم سفری میدانی به شمال غرب اقیانوس آرام شد. در طول توقفش در نیویورک به وی پیشنهاد شغلی در مجله ساینس (Science) داده شد و تصمیم به مهاجرت به آمریکا گرفت. او در وطنش توسط ملی گرایی ضد یهودی و پروسی مورد آزار قرار گرفت.

    بواس در سال 1886 از سوی دانشگاه کلارک (Clark) استخدام شد اما به همراه استادان دانشگاه دیگر به شکل جمعی در سال 1893 در اعتراض به دخالت رئیس دانشگاه در تحقیقات و آزادی علمی شان، استعفا داد. در آن هنگام از سوی نمایشگاه کلمبیا در شیکاگو بعنوان انسان شناس دستیار اول مشغول به کار شد و آثاری را درباره ی فرهنگ های بومی آمریکا گردآوری و تشکیل داد.

    او علاقه اش به مردمان شمال غرب اقیانوس آرام را در همان زمان تجدید کرد و در طول پانزده سال بعد، سفرهای میدانی بسیار زیادی به جزیره ی ونکوور و دیگر بخش های ساحل شمالی اقیانوس آرام انجام داد. در سال 1894 به موزه ی میدانی تازه تاسیس در شیکاگو پیوست و پس از یکسال در موزه ی  تاریخ طبیعی (Museum Of Natural History) در نیویورک مشغول به کار شد. در طول سالهایی که برای موزه ها کار می کرد، دیدگاههایش را در خصوص تاریخ فرهنگ و ارتباط و اصول طبقه بندی و نمایش اتنوگرافیک به اتمام رساند. دیدگاهها و استدلال هایش برخلاف دیدگاه غالب «تکامل فرهنگی»، همواره او را وارد کشمکش با ارشدانِ سلسله مراتب موزه می کرد و در سال 1905 از موزه ی آمریکایی استعفا داد و کار در موزه را برای همیشه ترک کرد.

    خوشبختانه آن موقع، زمان مناسب برای گسترش مطالعات انسان شناختی در دانشگاه فراهم شده بود. بوآس از سال 1896 در دانشگاه کلمبیا مشغول به تدریس شد. او بعنوان استاد انسان شناسی در 1899 منصوب شد و زمانی که موزه را در سال 1905 ترک کرد با دانشگاه کلمبیا برای تاسیس دپارتمان جدید انسان شناسی برای اولین بار در ایالات متحده آمریکا وارد مذاکره شد تا پژوهشگرانی را که سابقا در واحدهای سازمانی مختلف پراکنده بودند، یکی کرده و اجازه ی دادن مدرک Ph.D را داشته باشند.

    بوآس شروع به آموزش دانشجویانی بر اساس روش های خودش کرد. اولین دانشجوی دکتری او آلفرد کروبر بود که خودش پیشگام بزرگ انسان شناسی آمریکایی است (و پدر Ursula K. LeGuin  نویسنده ی داستان علمی تخیلی انسان شناسی). کروبر و روبرت لویی (Robert Lowie) همچنان به دنبال دپارتمان انسان شناسی جدیدی در دانشگاه کالیفرنیا و برکلی بودند. کلمبیا و برکلی، قطب های شرق و غرب مکتب انسان شناسی آمریکایی شدند که بر اساس سرخط های بوآس برپا گشته بودند. این دپارتمان ها، مدل «چهارمیدانی» بوآس از انسان شناسی را، که شامل چهار شاخه ی انسان شناسی جسمانی، باستان شناسی، انشان شناسی زبان شناختی و انسان شناسی فرهنگی ـ شاخه ای که در دپارتمان های انسان شناسی آمریکایی برای بیشتر قرن بیستم مسلط و ادامه داشت ـ بود، رسمی کردند.

    دانشجویان دیگر بوآس نظیر ادوارد ساپیر، ملویل هرسکویت (Melville Herskovits) (راهنمای دکتری گرینبرگ)، مارگارت مید، روث بندیکت، زورا نیل هرستون (Zora Neale Hurston) و عده ای دیگر، به تاسیس دپارتمان های انسان شناسی در سراسر کشور ادامه دادند.

    شرکت و همکاری بوآس در همه ی این چهار شاخه ی نامبرده ی انسان شناسی، در طیف مطالعاتی از طبقه بندی نژادی تا توصیف زبان شناختی متمرکز بر زبان ها و انسان های شمال غرب ایالات متحده و کانادا بود. سفرهای میدانی سالانه وی به این مناطق، بدنه ی اولیه و گسترده ی توصیفات زبان شناختی جمعیت های بومی و رو به کاهش ِ شمال غرب را فراهم کرد.

    او در روش های سیستماتکِ جمع آوری و ضبط داده های اتنوگرافیک و زبان شناختی پیشقدم شد؛ روش هایی که در انسان شناسی و زبان شناسی میدانی، دستاوردی برای نسل های بعدی شد.

    مطالعات مشاهده ای بوآس در خصوص رابطه ی نژاد، فرهنگ و زبان ها خیلی زود او را به این سمت سوق داد تا دیدگاههای غالبی که به شکل خودکار، همبستگی های محکم میان این طبقه بندی ها و قرار گرفتن نژاد سفید و بخصوص فرهنگ های اروپای شمالی در نقطه ی اوج تکامل فرهنگی و حتی جسمانی را مفروض می پنداشتند، رد کند. او هم در نوشته های علمی و هم در نوشته هایی برای عموم مردم بی اهمیتی اساسی نژاد را برای فهم ماهیتِ گونه های انسانی خاطر نشان می کرد. وی نشان داد تا زمانی که فرهنگ و زبان تاثیرات قدرتمندی بر اندیشه و رفتار دارند، به لحاظ تاریخی، جدید و قابل انعطاف هستند. حتی تفاوت های عمیق در زبان و فرهنگ که در بین مردمان جهان دیده می شود، تاثیری بر مطابقت و شباهت بنیادی انسان ها ندارد.

    زمانی که حزب نازی در آلمان به قدرت رسید، بوآس شروع به بی پرده صحبت کردن علیه دیدگاههای نژاد پرستی و رهبران حزب کرد ( و بخصوص عموم مردم آلمانی و آمریکایی). او به شکل گسترده ای دست به نگارش و سخنرانی با این هدف می زد که به عموم مردم درباره ی ماهیت نژاد و خطرهای ایدئولوژی نازی آگاهی دهد. وی در سال 1942 با این امید محکم از دنیا رفت  که دیکتاتوری رژیم نازی شکست خواهد خورد و ساختار سیاسی آلمان بر اساس یک وضعیت دموکراتیک و آزادمنش بنیان خواهد شد. 

 

رویکرد بوآس به زبان

    اغلب به اشتباه اینطور در نظر گرفته می شود که زبان شناسی نقشی فرعی در میان فعالیت های متعدد بوآس بازی می کرد. بدرستیکه وی از حوزه ی نسبتا متفاوتی وارد حوزه ی انسانی شد: در ابتدا، بوآس در فیزیک و جغرافیا تخصص پیدا کرد و همواره مجبور بود نزد خود بعنوان فردی که سرنوشتش توسط خودش در «علم مربوط به پدیده ای ذهنی» بخصوص زبان شناسی رقم خورده، اقرار کند. تنها فرد زبان شناسی که در سال های دانشجویی اش ملاقات کرد، استین هال (Steinthal) بود، اما از آنجایی که بوآس هنوز به زبان علاقه مند نشده بود، نتیجتا هیچ گاه افسوس حضور نیافتن در سخنرانی های چنین متفکری را نمی خورد. خودآموختگی (Self-instruction) می تواند نوعی خطر محسوب شود، اما در مورد بوآس نشان از قدرت فوق العاده ی وی داشت: او فارغ از تعصب های متعدد و بقایای منسوخی که بار سنگینی در زبان شناسی و مردم شناسی داشتند، باقی ماند. وی از علوم طبیعی با نیاز به یک روش معتبر و محکم آمده بود اما هیچ آرزویی برای تحمیل عادات علوم طبیعی به علوم انسانی نداشت. برعکس، وی از خودمختاری علوم انسانی صرفا به این دلیل دفاع و حمایت می کرد که حقیقتا هر دو حوزه ی علوم طبیعی و علوم اجتماعی را می شناخت، لذا هیچ گاه آن ها را با هم اشتباه نمی کرد. و به دقت «زبان انسانی بعنوان یکی از مهم ترین تجلیات حیات ذهنی» و پدیده ای عموما فرهنگی را از «بنیادهای بیولوژیکی» شان تشخیص داده بود. وی بارها به ناممکن بودن توضیح ساختار زبان شناختی و دیگر ساختارهای فرهنگی به دلیل محیط طبیعی تاکید کرده و به عقاید مبالغه آمیز پیشین اش در خصوص اهمیت تعیین کننده های جغرافیایی اعتراف می کرد. {عقایدی که} در دوران جوانی اش نخستین سفرش (84-1883) را با آنها آغاز نمود و «ناامیدی کامل در خصوص اهمیت شان بعنوان عوامل سازنده در زندگی فرهنگی»، که پیش از این نیز در نخستین کار اتنوگرافیک اش ـ اسکیموهای مرکزی (نوشته شده در سال 1885) منعکس شده بود.

 

بوآس و علم زبان

    برای بوآس علم  زبان شاخه ای از جامعه شناسی و یا با مشمولیت بیشتر {شاخه ای از} انسان شناسی بود. و در این بخش زبانشناسی، بوآس ماهرتر و علاقه مندتر بود تا در هر شاخه ی دیگر انسان شناسی؛ نه تنها بر اساس اظهارات خودش بلکه بر اساس آنچه اِلسی پارسونز (Elsie Clews Parsons) می گوید: بوآس اصولا یک زبان شناس بود. با تعمق در علوم طبیعی و پذیرفتن حوزه ی بزرگ انسان شناسی توسط افراد معدودی که تا بحال بودند، بوآس آشکارا توضیح می دهد که ذهن او عمدتا متمرکز بر روی زبان است و نشریات وی نیز این مطلب را اثبات می کند. برای بواس زبان انسان مهم ترین پدیده ی قابل مطالعه در علوم اجتماعی است. چرا که زبان مفصل ترین تجلی رفتار بشری است. زبان، هسته ی اصلی عرف، مذهب و هر آنچه که انسان را متمایز می کند، است. بوآس علاقه مند به نام بردن از زبان و مردم شناسی در یک زمان بود. وی تصریح می کرد که زبان صرفا بخشی از پدیده ی انسان شناختی بطور کل است.

    نامعقول است اگر تصور کنیم فرد باهوش و با ادراک فوق العاده ای نظیر بوآس به این مسئله پی نبرده باشد که هر زبان با مجموعه ی مشخصی از اصوات متقابل و متمایز کارکرد دارد، که به طرق مختلفی می توانند تعیین و بررسی شوند اما صحیح ترین آنها از خلال قرابت گسترده با خود زبان است. تفکیک بیشتر اصوات متمایزکننده کاملا مشهود و معلوم است، اندکِ باقمانده نیز معمولا محل قضاوت است. بوآس به پیروی از رایج ترین و قابل درک ترین کاربرد این لغات، چنین مولفه های آواشناختیِ زبان را «آواها» و مطالعه ی آنها را «آواشناسی» نامید. برای بوآس، نوشتار الفبایی بر اساس بازشناسی و نمادسازی چنین آواهای سازنده ای است. هر زبان بر تعداد مشخص و معینی از این آواها تاکید کرده و صرفا قضاوت های مختلف و متفاوت کمی را باقی می گذارد. روش متقابل و کاربردی تعیین آواهای یک زبان از همان ابتدا قابل استفاده بوده و بوآس هیچ نیازی به تغییر معرفی و و اژگان نمی دید، با اینکه وی پیشرفت های روش شناختی سال های اخیر را تصدیق می کرد.

    بوآس متوجه شده بود که زبان تلینگیت (Telingit) جنوب شرقی آلاسکا، واکه های مشدد زیر و بم دارند. نسبت ارتعاشات توسط ترسیم های استروبوسکوبیک (stroboscopic) نشان داده شده اند. یافته های مشابهی در زبان ناواها و دیگر زبان ها  بوجود آمده اند. چنین مواردی حاکی از آن است که بوآس تا چه اندازه به استفاده های آزمایشگاهی در مطالعه ی زبان ها موافق بود.

    علی رغم اینکه بوآس در خدمت کمیته ی انجمن انسان شناختی آمریکا جهت معرفی آوانویسی آوایی زبان های هندی بود، اما هرگز توصیه ها و پیشنهادات کمیته را از نزدیک دنبال نکرد.

فرانتس بوآس و کاربردهای زبان های بومی:

       بوآس آلمانی (1942- 1858) بواسطه تجربه ی فردی اش در میان اسکیموها و سرخپوستان کواکیوتلِ ساحل شمال غربی، به مطالعه ی زبان علاقه مند شد. وی استدلال می کند که هیچ کس بدون داشتن دسترسی مستقیم به زبان یک فرهنگ، نمی تواند آن فرهنگ را درک کند. چنین نیازی به مطالعه زبان شناختی صرفا یک نیاز عملی نیست، بلکه بدلیل ارتباط نزدیک میان فرهنگ و زبان، نظری نیز هست:

در تمام موضوعاتی که پیش از این ذکر شد، دانش زبان های سرخپوستان بعنوان مکمل مهمی جهت فهم کامل رسومات و باورهای افرادی که مطالعه شان می کنیم، بکار گرفته می شوند. اما در تمام این موارد، خدمتی که زبان در ابتدا معطوف به ما می کند یک خدمت کاربردی است ـ وسیله ای برای فهم واضح تر پدیده های مردم شناسی که در خود آنها چیزی برای انجام با مشکلات زبان شناختی وجود ندارد... بهر حال، بنظر می رسد که مطالعه ی نظری زبان های سرخپوستان بومی کم اهمیت تر از دانش کاربردی آن ها نیست، چرا که واکاوی زبان شناسی محض، جزئی از تحقیق جامع روان شناسیِ افراد جهان است. اگر مردم شناسی بعنوان علمی که با پدیده های ذهنی زندگی انسان های جهان سر و کار دارد فهمیده شود، زبان انسانی ـ یکی از مهم ترین تجلیات حیات ذهنی ـ بنظر می رسد که طبیعتا به میدان کاری مردم شناسی تعلق دارد.

    علاقه ی بوآس به سرخپوستان آمریکایی به دانشجوبانش نیز انتقال یافت. برخی از آنها نظیر ادوارد ساپیر، نه تنها در زبان شناسی سرخپوستان آمریکایی بلکه به مطالعه ی زبان بطور کلی نیز، به همکاری های مهمی با وی ادامه دادند. مهم تر اینکه، دیدگاه بوآس در خصوص لزوم زبان برای اندیشه ی انسانی و همینطور فرهنگ انسانی، فرض اساسی انسان شناسی فرهنگی آمریکایی در نیمه اول قرن 20 شد که توسط یکی از شاگردانش آلفرد کروبر نشان داده شده است:

"بطور خلاصه، فرهنگ صرفا بر اساس انتزاعات است که می تواند کارکرد داشته باشد و اینها نیز به نوبه خود صرفا از خلال گفتار یا جانشین فرعی زبان شفاهی، نظیر نوشتار نشانه گذاری می شوند. بنابراین فرهنگ زمانی آغاز می شود که گفتار حضور داشته باشد؛ و از این رو غنای هر کدام یعنی رشد بیشتر دیگری."

    به لحاظ روش شناختی چنین دیدگاهی از نقش زبان در فرهنگ بدین معنا است که سیستم های زبان شناختی می توانند بعنوان راهنماهایی برای سیستم های فرهنگی مطالعه شوند. در مورد بوآس, علاقه اش به زبان منجر به انتشار جلدهای زیادی از اتنوگرافی شد که عمدتا بر اساس «متون» ضبط شده اند، یعنی آوانویسی آنچه که اطلاع رسانان کلیدی درباره سنت های گذشته شامل مراسم ها، هنر و .. به یاد می آورند. گاهی اوقات چنین آوانویسی هایی توسط خود بوآس انجام می شد، در شرایط دیگر مستقیما توسط خود اطلاع رسان. بسیاری، برای مثال، توسط همکار کواکیوتلی اش، جورج هانت که تکنیک های آوانویسی بوآس را فرا گرفت، انجام شد.

    آوانویسی توصیفات بومی از مراسم ها و دیگر جنبه های فرهنگ سنتی بخشی از «انسان شناسی نجات دهنده» (salvaging anthropology) است که توسط بوآس بکار گرفته شده و دلالت های واضحی داشت. مانند دیگر انسان شناسان زمان خودش، بوآس نگران ناپدیدی سریع و یا تغییر دراماتیک زبان ها و فرهنگ های بومی آمریکایی بوده و خواستار حفظ آنها از طریق ثبت شان بود. چرا که هنوز عده ای {از مردم} بودند که به این زبان ها به شکل روان و سلیس صحبت کرده و قادر به توصیف سنت فرهنگی شان بودند. وجه مثبت چنین فرآیندی فهم این نکته است که بسیاری از تصورات در مورد «زبان های ابتدایی» یافته شده در ادبیات نادرست بوده است. مثلا این ادعا که در زبان های سرخپوستان آمریکایی، صداها به دقت زبان های اروپایی تلفظ نمی شوند. چنین دیدگاهی، همانطور که بوآس نشان داد، بدلیل محدودیت های مشاهده گرانی بود که مشکلات زیادی در فهم صداهای غیرمتداول در زبان های اروپایی داشتند. اثر کمتر مثبت دیگر این بود که با تمرکز کردن بر روایت های مربوط به گذشته، روشی که توسط بوآس استفاده می شد نوعی رهاورد اتنوگرافیکی ایجاد می کند که به لحاظ تجربی مشکوک است. اتنوگراف ها عمدتا بر تجدید خاطره ی اطلاع رسان ها در خصوص رسومات گذشته تاکید کرده و یک قرن {بیشتر} تماس اروپاییان را نادیده گرفتند، حتی زمانی که چنین تماسی پیامدهای کاملا برجسته ای در زندگی افرادی که مطالعشان می کردند، داشت. بعلاوه این متون اغلب توسط یک «اطلاع رسان کلیدی» تولید شده و در برابر دیگر منابع یا تفاسیر بررسی نشدند.

    علی رغم این محدودیت ها، بهر شکل، روش های بوآس نقطه ی عطف آنچه انسان شناسی زبان شناختی نامیده شد، قرار گرفت. وی اصرار به انتشار کلمه به کلمه گزارشات بومی از مراسم ها و دیگر جنبه های میراث فرهنگی شان داشت. انتشارهای متون استفاده شده توسط اتنوگراف ها جهت تنظیم گزارشاتشان، بایستی به خوانندگان امکان دسترسی به برخی از منابعی را که چنین اتنوگرافی هایی مبتنی بر آنها است، بدهد. این همان منطقی است که امروزه در تهیه آوانویسی های مفصل از کنش متقابل شفاهی استفاده می شود. خوانندگان با چشمان خود خواهند دید که بحث بر چه مبنایی استوار است. زمانی که مشاهده ی مشارکتی معرفی و بعنوان یک روش استاندارد در اتنوگرافی پذیرفته شد، جایگزین به اصطلاح «انسان شناسی مبلی» (Armchair Anthropology) شد. تجربه ی مستقیم رفتارهای فرهنگی ـ «آنجا بودن» ـ منبع بیشتر توصیف ها و گردآوری ها شد. در عین حال، عمل انتشار متون با گزارشات اطلاع رسان ها به شکل گسترده ای کنار گذاشته شد. به گونه متناقض، علی رغم اینکه مشاهده مشرکتی به معنای روش تجربی تری برای جمع آوری اطلاعات درباره رسومات یک اجتماع بود، زمانی که اتنوگراف ها اقدام به ارائه توصیفاتشان از زندگی اجتماعی مردمان مورد مطالعه کردند، اعتبار تجربیِ تجربه کار میدانی متحمل ضربه قابل ملاحظه ای شد. خوانندگان بیش از این دسترسی به منابع متنی چنین توصیفاتی نداشتند.

    در حین آوانویسی متون بومی و ترجمه ی آنها، بوآس مجذوب شیوه های متفاوتی شد که از خلال آنها زبان ها، جهان خارج و تجربه ی انسانی را طبقه بندی می کنند. او این مشاهده را بعنوان استدلال دیگری جهت نسبیت گرایی فرهنگی استفاده می کرد ـ دیدگاهی که بر اساس آن هر فرهنگ بایستی به الفاظ و اصطلاحات خودش فهمیده شود و نه بعنوان بخشی از  طرح عقلانی و اخلاقی که در آن اروپاییان یا نسل های اروپاییان گرایش به بودن در بالاترین مرتبه دارند.

    بوآس از دانشش در رابطه با زبان های سرخپوستان آمریکایی برای نشان دادن شیوه ای استفاده می کرد که در آن طبقه بندی زبان های جهان خارج، اختیاری است. هر زبان شیوه خاص خودش را برای ساخت واژه دارد که بر آن اساس جهان خارج را تقسیم کرده و طبقه بندی های تجربه را بنا می نهند. آنچه در زبان انگلیسی ممکن است توسط لغات متفاوتی بازنمایی شود (آب، دریاچه، رودخانه، کتاب، باران و غیره) در زبان های دیگر ممکن است توسط لغات مشابه یا از طریق استخراج از همان واژه  بیان شود.

 

از آثار مهم بوآس می توان به موارد زیر اشاره کرد:

ذهن انسان ابتدایی (1911)

کتاب راهنمای زبان های سرخپوستان آمریکایی (1911)

نژاد، زبان و فرهنگ (1950)

انسان شناسی و زندگی مدرن (1928)

دیدگاه یک انسان شناس به جنگ (1912)

دستور زبان کواکیوتیل ها (1947)

اصولی برای مطالعه وراثت در انسان (1913)

مذهب سرخپوستان کواکیوتیل (1969)

اسطوره شناسی سرخپوستان بِلا کولا (1898)

متون چینوکی (1894)

هنر تزئینی سرخپوستان ساحل شمالی اقیانوس آرام (1976)

نژاد و جامعه دموکراتیک (1969)

هنر ابتدایی (1955)

کواکیوتل های جزیره ونکوور (1909)

مجله فولکلور آمریکایی (1913